خونه آرامش ما

اینجا خونه ماست. تازگی ها یه فرشته کوچولو داره بهمون اضافه میشه. خونمون پاک، امن ، آرومه. آرامش و امنیت و پاکی شو بهم نریزین.

دخترکم یکساله شد

سلام

انگار همین دیروز بود که محیا می شدم برای اومدن دخترک نازنینم. چقدر شور و شوق استرس داشتم.

با اون شکم روز قبلش با مامان رفتیم بازار و کلی حال کردیم. از دو روز قبل مامانم اومد پیشمون و روز زایمان با کلی همراه رفتیم بیمارستان.

چقدر ترسیده بودم ولی شوق دیدار دخترم و این که چی پیش میاد چقدر شیرین بود. رو ابرا بودم.

چقدر کادر اتاق عمل خوب و مهربون بودن. چقدر دعا به جونشون کردم . چقدر باعث آرامشم بودن.

واااای دخترک نازم وقتی به دنیا اومدی دنیا برام عوض شد. رنگ و بوی دیگه ای گرفت.

چقدر زود گذشت این یک سال و چقدر زود خواهد گذشت سال های بزرگ شدن و قد کشیدن تو نفس مامان.

روزهای شیرینی رو با تو تجربه کردم که مطمئنا تموم شدنی نیستن . چقدر شیرینه داشتن تو . چقدر خوبه داشتن فرزند. چقدر خوبه داشتن تو. خدایا هزاران هزار مرتبه شکرت بابت داشتن فرشته ای به این خوبی.

خدایا در راه تربیت درست دخترکم کمکمون کن و هیچ پشتمون رو خالی نکن و هیچ وقت دخترمون رو تنها نذار.

دخترک نازنیم دو هفته ای هست که راه می ره و دوتا دندون ناز نازی داره و با ایما و اشاره و البته جیغ های بنفش خواسته اش رو بیان می کنه  والبته به خواسته اش می رسه.

چقدر با شیطنت هاش من ذوق می کنم و گل از گلم می شکوفه.

نیکای من

همه آرزوی من

عاشقانه دوستت دارم برات عمر با عزت و تن سلامت و دنیایی سرشار از عشق و آرامش آرزو می کنم و از خداوند متعال بهترین هارو برات طلب می کنم.

هیچ وقت فراموش نکن که من و بابا سامان عاشقانه دوستت داریم.

خداوندا بازم شکرت

[ ۱۳٩٥/٥/۱ ] [ ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ ] [ مونا و سامان ] [ نظرات () ]
نیکای قندی قندی

سلام

نمی دونم چند وقته ننوشتم

انقدر سره کار سرم شلوغه که نمی رسم اصلا

دخترکم حسابی بزرگ شده و شیطون هزار ماشاالله

تند تند چهار دست و پا میره و دستشو می گیره به این ور و اون ور بلند میشه ولی هنوز مستقلا نمی ایسته.

دندونشم هنوز در نیومده و من هنوز چشم انتظارم.

عااااااااااااااااااااااااااااااااااشقشم عاشق

تا لباس تن می کنیم هم می گه د د

صبح ها با خوشحالی میره خونه مامانم ولی عصرا تا می رسم خونه اصلا مهلت نمیده دستامو بشورم.

روزا مثل هم ولی شیرین می گذره با وجود دخترک قند عسلم.

نیکای خوشگل مامان دوستت دارم

سامان جان شمارو هم دوست دارم

وخداجون هزاران هزار مرتبه شکرت

[ ۱۳٩٥/٢/۱٤ ] [ ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ ] [ مونا و سامان ] [ نظرات () ]
سال 94 در حال اتمام

سلام

شاید این آخرین پستی باشه که تو سال 94 می ذارم

سال 94 برای من بوی مادر شدن میده

بزرگترین هدیه ای که خدا بهم داده. دختری که تمام انگیزه من برای زندگی و زنده موندن و نفس کشیدنه.

امسال برای من و زندگی مشترکم و زندگی با دخترم بالا و پایین و سختی و درگیری زیاد داشته ولی بازم خداروشکر که پا برجا هستیم.

امسال خونمون رو عوض کردیم و من بعد از شش ماه خونه نشینی دوباره برگشتم سره کار و وضعیت کاری ام رو به بهبودی هست.

خداروشکر که امسال عزیزی رو از دست ندادم و تمام اطرافیانم سلامت هستن.

خداروشکر که یه دختر سالم و سلامت دارم که روز به روز داره بزرگ میشه و قد میکشه و روز به روز کارهای جدیدی یاد میگیره و هر لحظه با اون بودن برام پر از سورپرایز هست.

خداروشکر که سامان رو دارم . تنش سلامته و صبح تا شب برای من و دخترمون و زندگیمون فداکارانه کار می کنه و حمایتمون می کنه.

خدارو هزاران هزار بار شکر

بابت همه چی

برای تک تکه نفس هامون که هر لحظه ممکنه دیگه نفس بعدی در کار نباشه.

خدا کنه سال دیگه از امسال خیلی بهتر باشه و آرزوم بعد از سلامتی آرامشه. دلم می خواد سال بعد دعواها و ناراحتی هامون به حداقل ممکن برسه و بتونیم محیطی آروم رو برای دخترمون فراهم کنیم. خدایااااااااااااااااااااااا....

برای همه خانواده و فامیل ام و دوستانم و تمام مردم جهان تو سال جدید سلامتی و آرامش و صلح آرزو دارم.

سال خوبی داشته باشین

سر ساعت تحویل سال اگه یادم بودین برام دعا کنین.

خدایا بازم شکرت

سامان عزیزم و نیکای جان جانانم دوستتون دارم.

[ ۱۳٩٤/۱٢/٢٥ ] [ ٧:۳۳ ‎ب.ظ ] [ مونا و سامان ] [ نظرات () ]
مهمون کوچولوی اداره

سلام

امروز نیکا خانم مهمون کوچولوی اداره بوده.

مامانم سرما خورده و وضعیت هم تو اداره جوری نبود که بشه نیام در نتیجه نیکارو با کالسکه و آغوش و بند و بساط راه انداختم اومدیم اداره.

خداروشکر از همکارای مرد ام نترسید و ارتباط برقرار کرد ولی تمام مدت از سر و کولم بالا رفت و تا همین نیم ساعت یه ساعت پیش از سر و کولم بالا می رفت. هم خوابش میومد هم فضولی اجازه نمیداد بخوابه. دیگه غذا خورد ژل دندون زدم براش و جاشم عوض کردم و شیر و خورد و خوابید. دیگه یعنی انقدر خوابش میومد که نمی تونست تحمل کنه که خوابید .

دوبار بردمش تو نمازخونه بخوابه ولی چهاردست و پا راه میوفتاد بره. خلاصه امروزم روزیه برا خودش.

[ ۱۳٩٤/۱٢/٢٤ ] [ ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ] [ مونا و سامان ] [ نظرات () ]
دلم گرفته

سلام

این روزا هر روز نیکا هنرنمایی های جدیدی رو می کنه و مامانم وقتی سره کارم برام عکسشو می فرسته و دل ضعفه می گیرم.

عاشقانه دوستش دارم و تنها دغدغه و نگرانی ام اینه اگه یه روز من بمیرم تکلیفه بچه ام چی میشه.

از خدا خواستم تا زمانی که تا حدودی خیالم ازش راحت بشه و سرانجامش بدم مرگ منو نرسونه.

این روزا زندگی مون پر از کش مکش و درگیریه. سامان شدیدا عصبی و بهونه گیر شده و خلاصه روزای خوبی نیستن.

دلم خیلی گرفته.

تنها دلخوشی ام نیکا ست.

بچه ام دیگه کامل می فهمه و وقتی گریه می کنم تمام مدت نگاهم می کنه و گاهی می زنه زیر گریه تا من آروم بشم و آرومش کنم.

چقدر ناراحتم که بچه ام داره تو زندگی ای بزرگ میشه که توش آرامش نیست. هیچ وقت دوست نداشتم همچین جنایتی رو در حق روح پاک و معصوم بچه ام بیارم.

روزارو شب می کنم و شبا رو صبح.

یه زندگی روتین که تنها تنوعش نیکاست.

ظهرا که می رم خونه کلی ذوق می کنه منو میبینه و دست و پا می زنه تا بغلش کنم . منم لباس عوض می کنم و دستمو می شورم و بغلش می کنم و دل سیر بوسش می کنم و اونم تو نگاهش ذوق موج می زنه و نگاهه معنا داری به مامانم و بابام می کنه و پز می ده که مامانم اومد.

خداروشکر کاملا به این وضعیت عادت کرده و پیش مامان و بابام بهش خوش می گذره و مامانم خیلی خیلی بهتر از من بهش میرسه.

هفته پیش 19 بهمن دومین سالگرد عقدمون بود و دیروزم که ولنتاین بود و هر دو روز رو من گریه کردم.

واقعا امیدی به آینده این زندگی ندارم و هزاران هزار فکر و خیال تو سرمه.

برام دعا کنین .

دلم برای نیکا خیلی می سوزه و مسئولیت اش رو چنان روی دوش هام احساس می کنم که هر لحظه به گرفتن تصمیم درست فکر م یکنم ولی به هیچ نتیجه ای نمی رسم.

خیلی تحت فشارم و به عشق نیکاست که نفس می کشم چون می دونم دخترم به من احتیاج داره.

خدایا شکرت بابات همه چی خصوصا سلامتی

نیکای عزیزم عاشقانه دوستت دارم

سامان با اینکه خیلی ناراحتم ولی همچنان دوستت دارم.

[ ۱۳٩٤/۱۱/٢٦ ] [ ٧:٢۸ ‎ب.ظ ] [ مونا و سامان ] [ نظرات () ]
خوراکی

سلام

این روزا نیکای ما یه جورایی غذا خور شده

البته از چهار ماهگی اش دکترش گفت از هر غذایی که خوردین از قسمت آبکی اش یه قاشق چای خوری ببرین دمه دهنش اگه خواست بدین بخوره که خداروشکر تا حالا دست رد به هیچی نزده.

کم کم شروع کردیم بهش استخون دادیم که مک بزنه و لثه هاشو باهاش بخارونه ، نون بهش دادیم. که چقدرم نون دوست داره قربونش برم.

از 5 ناه و یه هفتگی هم شروع کردیم به حریره بادوم دادن و بعدم کم کم تبدیل شد به فرنی.

از شش ماه تمومی هم سوپ و سرلاک و چای بیسکوییت هم اضافه شده.

البتهههههه پوره سیب هم می خوره.

دخترمون هنوز دندون در نیاورده ولی چند ماهه که دستاش تو دهنشه و درگیره با لثه هاش.

هنوز نمیشینه البته اگه گوشه مبل ، بین پا یا روروک باشه میشینه.

دیگه کامل دمرو میشه ، غلط میزنه و عقب عقب میره.

یه صداهایی در میاره و آب دهنشو غر غره میکنه.

یه موقع هایی می گه ماما ولی نمی دونم واقعیه یا الکی.

عاشقه اینه آهنگ بذاری و بغلش کنی و باهاش برقصی.

عاشقه بیرون رفتنه. لباسه بیرونش رو میشناسه و تو اوج گریه هم باشه وقتی اونارو ببینه چنان ذوقی م یکنه و ساکت میشه انگار ما تو زندان گوانتانامو حبسش کردیم و داریم شکنجه اش م یکنیم.

فرشته نجاتشم بابامه. خیلی بابامو دوست داره براش خیلی ذوق می کنه.

همش دوست داره پیشش بشینی و از کنارش تکون نخوری و حواست پرت جایی دیگه نباشه. اگه بخوام غذا بپزم یا باید با روروکش تو آشپزخونه باشه یا تو بغلم.

شبا دیگه با شیر خوردن نمی خوابه و شیرو که خورد پشتشو می کنه و باید براش لالایی بخونم و پشتشو ماساژ بدم تا بخوابه.

البته یه موقع هایی هم دمرو می شه و می خوابه.

شب اولش که می خوابه باید رو تخته ما بخوابه. اگه از همون اول بذارمش رو تخت خودش زود به زود بیدار میشه. اولش رو تخت ما می خوابه بعد که ما می خوایم بخوابیم می ذارمش سر جاش .

اولش می خواستم تو سه چهارماهگی اتاقشو جدا کنم ولی هم سامان مخالف شدید بود هم با یه روانشناس صحبت کردم گفت بین سه تا چهار سالگی باید این کارو بکنم به خاطر همین یه تخت پارک براش گذاشتیم کنار تخت خودمون و تو اون می خوابه شبا.

راستی نیکا پستونکیه. از خیلی لحاظا خوبه. اولا که مثله خیلی از بچه هایی که شیر مادر می خورن مدام بهم وصل نیست یا شب تا صبح مدام شیر نمی خوره. دوما که خیلی راحت شیشه رو قبول کرد واسه همین وقتی من سره کارم مامانم می تونه با شیشه بهش شیر بده. شب تا صبح به جای اینکه مدام به من وصل باشه با پستونک آرومه. خلاصه که خوبه.

دیگهههههههههه

راستی دختر ما شدیدا خوش خنده است

خدایا بابت همه چی شکر خصوصا سلامتی

سامان و نیکای عزیزم دوستتون دارم.

[ ۱۳٩٤/۱۱/۱۸ ] [ ٧:٠٠ ‎ب.ظ ] [ مونا و سامان ] [ نظرات () ]
نیکا و تنهایی

سلام

می گن بچه ها از سن شش ماهگی تا هجده ماهگی دچار اضطراب جدایی از مادر میشن. برای همین من خیلی از اینکه نیکارو تنها بذارم و برگردم سره کار می ترسیدم که نکنه بچه ام اذیت بشه و از یه ماه قبل دلم شور می زد و مدام کابوس میدیدم ولی برخلاف تصورم نیکا خداروشکر خیلی راحت با این مسئله کنار اومد و از روز اول خیلی خوب پیش مامانم و بابام می موند. تازه اون هفته صبح ها از ذوقش بیدار میشد و بیدار می بردمش.

ولی خوب به خاطر اینکه صبح ها با کالسکه میایم خونه مامانم و هوام سرده اول من و بعدم نیکا سرما خوردیم. البته نیکا خیلی شدیدتر. من فقط سرفه می کنم. نیکا بچم خیلی بدجور سرماخورده و هیچ دارویی هم نمی شه بخوره و باید صبر کنیم تا دوره اش تموم شه.

خلاصه خداروشکر همه چی خوب پیش میره.

منم فعلا دچار کمبود خواب و خستگی و اینا نشدم.

خدایا هزاران هزار مرتبه شکرت

سامان و نیکای عزیزم دوستتون دارم.

[ ۱۳٩٤/۱۱/۱۱ ] [ ۸:٠٥ ‎ب.ظ ] [ مونا و سامان ] [ نظرات () ]
خاطرات زایمان 2

سلام

امروز سرم یکم خلوته واسه همین گفتم بیام ادامه خاطرات زایمانم رو بنویسم.

تا اونجا گفته بودم که نیکارو آوردن شیر بخوره.

پرستار اومد و گفت که بچه خیلی وقته شیر نخورده و گرسنه است. اومد سمته من و نیکا تو تختش بود. همه همراها منو ول کردن و رفتن سراغ بچه. کلی افسردگی گرفته بودم. پرستار شروع کرد برام توضیح دادن و بعدم نیکارو آورد که شیر بخوره. اون وروجکم بی هیچ مقاوتی با اون فک ظریفش شروع کرد به مک زدن. من که نمی تونستم بغلش کنم یا بشینم بهش شیر بدم برای همین باید یکی شر کوچولوی اون و همزمان سینه منو نگه می داشت تا دختری شیر بخوره.

هنوز که هنوزه فیلمشو که می بینم دلم ضعف می ره. دو تا تیله سیاه که یه نی نی بهش وصل بود داره شیر می خوره.

خدا الهی به هرکی که لیاقتشو داره یه همچین فرشته ای بده و به قولی دامنشو سبز کنه.

اتاقم وی آی پی بود برای همین اصلا ساعت ملاقات معنی نداشت برای همین هرکی میومد دیدنم عجله ای برای رفتن نداشت. همه میومدن یه تبریک می گفتن و می رفتن می شستن رو مبلا با هم حرف زدن. اگرم نیکا بیدار بود که اونو دست به دست می کردن و منه بیچاره تنها می موندم. هی باید سامان رو صدا می کردم که بیاد پیشم بشینه. خیلی احساس نیاز می کردم بهش و اصلا دوست نداشتم از کنارم تکون بخوره.

چند روزی بود که خوابم شدید کم شده بود. بعد از عمل هم اصلا خوابم نمیومد. البته اگرم م یخواستم بخوابم چراغی که تو چشمم روشن بود و صدای اطرافم این اجازه رو بهم نمی داد. بعد همه اصرار داشتن که حتما بخواب.

خلاصه که 12 ساعت طاق باز خوابیده بودم. مامانم و مادرشوهرم به عنوان همراه موندن و البته سامانم تا آخر شب مونده بود.

ساعت یازدهم که شد اجازه دادن مایعات شروع کنم. حتما باید حداقل 12 لیوان نسکافه و چای و آب میوه می خوردم که بعد از 12 ساعت از جا بلند شدم قندم افت نکنه.

اون ساعت آخر از 11 ساعت قبلش کندتر گذشت.

واااااااااااااااای که چقدر از تخت بلند شدن وحشتناک بود. چند باری نشستم تا تونستم درست بلند شم. صبوری و مهربونی پرستارا واقعا برام با ارزش بود.

شب تا صبح مامانم و مادرشوهرم موندن. نیکای من تا شیر می خورد و می ذاشتنش تو تختش بیدار می شد بنابراین به این نتیجه رسیدیم شیرش که تموم شد همون جایی که هست بخوابه .

منم هی گر می گرفتم هی لرز می کردم. خلاصه به زور شب رو به صبح رسوندم.

دکترم صبح اومد معاینه و گفت همه چی خوبه فقط تا دستشویی نکرده اجازه مرخصی نداره.

همه یکی یکی مرخص می شدن و من مونده بودم و یه نفر دیگه.

کلافه شده بودم. حالم خیلی بد بود. یه سری مسائل هم رو مخم بود و این بیشتر اذیتم می کرد تا اینکه زد و عضلات نصف بدنم گرفت.

خیلی بد بود. داشتم از درد می مردم. خلاصه پدرم درومد تا این مرحله رو رد کردم.

آخرم شکمم کار نکرد و به زور اجازه مرخصی گرفتیم.

راهه بیمارستان تا خونه مامانم زیاد بود و منم با هر تکون ماشین اذیت می شدم . خلاصه تا رسیدیم خونه مامانم یه راست رفتیم حمام. اونجا هم چشمتون روز بد نبینه آب سرد. خلاصه با قابلمه و کتری آب گرم کردن رسوندن و به هر بدبختی بود دوش گرفتم.

الهی قربونش برم مامانم بنده خدا خیلی زحمتمو کشید.

روز سوم باید می بردیمش معاینه پیش دکتر اطفال. یه کم زرد شده بود که دکتر گفت طبیعیه و معمولا تا روز پنجم برطرف می شه. اگه نشد بیارینش.

بعدشم پدرشوهرم اینا براش گوسفند قربونی کردن و قرار شد یه مهمونی بگیریم و گوشت رو به صورت باقالی پلو برای مهمونا سرو کنیم.

روز پنجم زردی اش کم نشد و روز ششم بردم دکتر. محض احتیاط آزمایش نوشت و نامه هم داد که اگه زردی اش از 15 بالا تر بود دستگاه بیاریم خونه.

رفتیم بیمارستان پارس و گفت دیر اومدین و خون گیری نوزاد رفته. به دکترش گفتم گفت مساله ای نیست فردا صبحش ببرین.

فرداش با مامانم و بابام و سامان رفتن آزمایش گرفتن و ظهرش زنگ زدن که بدو بیا زدی اش خیلی بالاست. به دکترش زنگ زدم گفت هرچه زودتر برسونین بیمارستان که تو خونه کاری ازتون برنمیاد.

خلاصه رسوندیمش بیمارستان علی اصغر. بماند که چقدر اونجا ترسوندنمون و چقدر گریه کردیم .

بچه ام سه روز بستری بود و اون سه روز من و سامان تو بیمارستان بودیم. من تو ان آی سیو پیش نیکا و سامان تو حیاط و نمازخونه .

کاره خدا بود که فهمیدیم نیکا فاویسم داره و بوی باقالی براش کشنده است وگرنه اگه بستری نمی شد و مهمونی برگزار می شد و باقالی پلو پخته می شد خدا می دونه چی پیش میومد.

تا اینجا بمونه تا بعدا بقیه اش رو بنویسم

خدایااااااااااااا شکرت

[ ۱۳٩٤/۱۱/٧ ] [ ٩:٠٤ ‎ب.ظ ] [ مونا و سامان ] [ نظرات () ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه