دیروز دخترمونو دیدیییییییییییییییییییم

سلام

الهی دورش بگردم

نفس مامان و باباشه

خوب

دیروز وقت سونو گرافی داشتم. از دو هفته پیش که دکتر برام نوشته بود لحظه شماری می کردم براش. از اونجایی که تعرفه های پزشکی شدید رفته بالا و دفعه قبل یه جا رفته بودیم که قیمتش خیلی خوب بود ولی دستگاهش قدیمی بود و ما نیکارو واضح ندیده بودیم واسه همین می خواستم بریم یه جای دیگه که خوشگلیاشو بتونیم ببینیم.

دیگه خلاصه کلی پرس و جو کردم تا چند جارو پیدا کردم و سامان زحمت کشید و زنگ زد هم برای قیمت هم وقت گرفتن. قیمت ها که نجومی و هرکدوم یه قیمتی. دیگه تونستیم یه جای خوب پیدا کنیم که به نسبت قیمتشم خوب بود.

شاید باورتون نشه از شب قبلش هیجان زده بودم . انگار دفعه اولمه با عشقم قرار دارم. یه حس عجیب. صبحشم که دیگه نگو. دیگه انقدر خل شده بودم هی شعر می خوندم. خلاصه که با سامان دل تو دلمون نبود.

ساعت 11.45 دقیقه وقت داشتیم . هر دومون رفتیم سرکار و سامان زنگ زد که یه مقدار زودتر بریم چون بعدش چند جایی کار داره و دیرش میشه. دیگه 11.30 رفتیم. از هیجان و استرس رفلاکس معده گرفته بودم. همش چند دقیقه یکبار انگار مری ام رو گره می زدن و نفسم بند میومد.

خلاصه دق کردیم تا رفتیم تو.

واااااااااااااااااااااااااااااااای دورش بگردم. از وقتی دستگاه رو روی شکمم گذاشت منو سامان نیشمون تا بناگوشمون باز بووووووود تا وقتی اومدیم بیرون و بعدم از هم جدا شدیم.

دستگاهو گذاشت و گفت تنبل خان که هنوز نچرخیده. یه لحظه شک کردم نکنه پسره و تا حالا اشتباه گفتن؟ که سریع گفت البته باید بگیم تنبل خانوم. بعد توضیح داد که الان چون بزرگ شده قدرت مانور ما کم شده و مثل قبل شاید نتونیم واضح ببینیمش. بعد صورت ماهشو بهمون نشون داد . الهی دور سرش بگردم من. صورت گردشو لپ و لب و دماغش مامانش بود ولی چشماش درشت و مثل سامان بود.

ستون فقرات و مثانه پر جیششو کلیه هاشو معده اش و قفسه سینه شو قلب نازنین و پاکشو که تند تند می زدو بهمون نشون می داد و من سامان تماما در حال قربون صدقه رفتن بودیم.

خانوم دکتره خیلی با حوصله و خوب بود و کامل همه چیزو برامون توضیح میداد که این خیلی خوب بود از نظر من.

وزنش 1900 بود و طبق معمول از محاسبات ما یک هفته عقب تر بود. بچه ام از الان داره ژیمناستیک کار می کنه . سرش بالای شکمم و باسنش پایینه و پاهاشو جمع کرده بود آورده بود بالا جلوی صورتش. دستاشم کنار صورتش.

گفت هنوز وقت داره برای چرخیدن ولی معمولا بچه ها تا این سن معمولا می چرخن.

اگه نچرخه باید سزارین کنم که این اصلا برام خوشایند نیست. خیلی دلم می خواد طبیعی زایمان کنم.

آخر سر هم گفت راستی اینم موهاشه . یه موهای پر پری روی سرش بود. که بلافاصله سامان گفت پس به باباش نرفته و موهاش مثل باباشه. که دکتره خندید و گفت پس قبلا گفته بودم؟

که ما گفتیم نه. گفت آخه این جمله یه بار دیگه هم گفته بودین که منشی اش گفت مریض قبلی هم شوهرش سرش خالی بود و بهش که گفتین مو داره باباش دقیقا همین جمله رو گفت.

بعد هم تکوناشو می خواست ببینه که شیرینی که نخورده بودم ولی یکی دوبار سرفه کردم که هی صورتشو می چرخوند. بعدم صداش کردم تا گفتم نیکای مامان سریع تکون خورد. دوباره گفت صداش کن. صداش که کردم شروع کرد دست و پاشو تکون دادن. دستگاه رو ثابت نگه داشته بود تا ما بتونیم حرکت دست و پاشو ببینیم. من لگداشو حس می کردم ولی دیدنش یه چیز دیگه بود. گفت حرکاتشو تنفسشم خوبه.

آخر سرم یه عکس از صورت ماهش بهمون داد که زیاد واضح نیست ولی خوب اگه دقت کنی متوجه می شی و به محض اینکه به دکتر نشونش بدم میره رو در یخچال که هرروز ببینیمش.

خلاصه که دیروز من و سامان روی ابرای سیر می کردیم.

راستی نیکا یه لباس سرهمی داره که نارنجی ملایمه. من همیشه عاشقش بودم. پریروز رفتم دیدم سایزش صفره و کلی ذوق مرگ شدم که با خودم میبرمش بیمارستان که خواستیم بیاریمش تنش کنیم دخترم خوشگل بلا بشه. کلی هم برای سامان تعریف کردم که گفت بذار دم دست شب که اومدم ببینم.

دیگه شب که اومد نشونش دادم و در حدی دلش ضعف رفته بود که بی اغراق تا 5 دقیقه فقط مات لباس بود و تو فکر بود و از ته چهره و نگاهش می شد فهمید که الان کارخونه قند فریمان داره تودلش آب میشه.

سامان هم خلاصه پسندیدشو لباس رو آویزون کردم رو در کمدش که هرروز ببینیمش و ذوقشو کنیم.

دیروز از سونوگرافی رفتم خونه مامانم . از شمال اومده بودن هنوز ندیده بودمشون. خواهرزاده هامم اونجا بودن. نهار به دستور من آب دوغ خیار بود. لازانیا هم برای بچه ها درست کرده بود و خیلی دوست داشتم بخورم ولی در حد ترکیدن از آبدوغ خوردم در حدی که یه اپسیلون هم نتونستم لازانیا بخورم.

به مامانم گفتم یه روز بیا خونمون ببینیم چی بذاریم تو ساکش و چیا باید برداریم واسه وقتی خونه مامانم هستیم. از الان دیگه باید ساکش آماده باشه دیگه.

دیگه شب هم خواهر و شوهر خواهرم اومدن و بعدم بابام و سامان اومدن و شام خوردیم و دور هم بودیم و خواهرم اینا رفتن و ما موندیم.

ظهر که کلی لگد زد و خواهرزاده ام دستشو گذاشت و کلی ذوق کرد. شب هم که خواهرم اومد کلی واسه خاله اش دلبری کرد و خاله اش کلی ذوقشو کرد.

خلاصه که امیدوارم و از ته دل آرزو می کنم خدا به همه ی زن های دنیا این لذت شیرین رو بچشونه.

خدایا هزار هزار مرتبه شکرت بابات این همه نعمت های خوبی که بهمون دادی که تو صدرشون مادر شدن و سلامتی دخترمه. خدایا تا عم ردارم نوکرتم.

سامان عزیزم و نیکا خانوم خوشگل عاشقانه دوستتون دارم و خوشحالم که دارمتون.

/ 6 نظر / 29 بازدید
هدیه

سلام مونا جون خداروشکر ...ایشااله به سلامتی دنیا بیاد خوشگل خانومت. مونا الان چند هفته ای؟تاریخ زایمانتو واسه کی زده؟ من هفته 22 هستم ولی تکونای نی نی رو خودم فقط حس میکنم،هنوز انقدری زیاد نیست که شوهرمم بتونه حس کنه.

مهتاب

ان شا الله که تا آخر همینجوری به خوبی و سلامتی بگذره و بچه هم بچرخه و بتونی طبیعی زایمان کنی درسته خیلی سخته اما بهتر از سزارین ه . قند و نبات دختر [ماچ]

مینا مامان محمدمهدی

ای جااااااانم منو یاد اون موقع های خودمون میندازی انشاله این ماهها زود بگذره و یه عکس خوشگل از نیکا برامون بذاری

اسفندونه

بچه رو هايپر كردي كه لگد بزنه... جانم انشاالله به سلامتي به دنيا بياد و خير دخملي رو ببيني[ماچ]

هستی

سلام مونا جان خداروشکر نیکتین گل حالش خوبه انشاالله این روزهارو هم به سلامتی بگذرونی :-*پس عکس وسایل گل دختری چی شد:-/

مونا

[قلب]واییییییییی عزیز دلم...چه لذتی بالاتر از اینه واقعن که از سلامت نی نیت مطمئن شی و بتونی صورت ماهشو ببینی....[قلب] منم عکس سونو های کیان توی کیف پولمو و همش درش میارم و نگاش می کنم[ماچ] ای جوووووونم چه کیفی می ده نی نی رو توی لباسای خوشگلش تصور کردن[قلب]