تفریح این روزای من

سلام

این روزا بزرگترین تفریح من لگدهای نیکا و تکوناشه. تا کوچکترین تکونی م یخوره سریع دستمو می ذارم رو شکمم یا گاهی لباسمو می زنم بالا و شکممو نگاه می کنم. واااااااااااااااااای که چقدر لذت بخشه. خیلی باحاله. گاهی انگار یه ماهی کوچولو از این ور به اون ور میره. زبونم واقعا در وصفش ناتوانه ولی از ته دلم آرزو می کنم خدا این لذت رو به همه زنا خصوصا دوستای خوبم بده.

یه چیز جالبه دیگه اینکه تا سامانو صدا می کنم و دستشو می ذاره دیگه نمی زنه. اصلا انگار نه انگار که تا الان داشته از دیواره راست شکم مامانش بالا می رفته.

وقتایی که باهاش حرف می زنیم خصوصا صبح ها که بیدار می شم و براش پاشو پاشو کوچولو می خونم قشششششششششششششنگ عکس العمل نشون میده.

تو پاساژ سامان اینا شیر پسته خیلی خوشمزه ای می فروشن که من و نیکا مشتری اش شدیم. 5شنبه ای که با مادرشوهر و پدر شوهر و سامان رفته بودیم پیک نیک سامان بهشون گفت مونارو بیارین مغازه براش شیر پسته بخرم دخترم دلش خواسته. دیگه رفتیم و خرید. شاید باورتون نشه ولی با هر قاشقی که می خوردم کلی ووول می خورد. برام شده بود بازی. یه قاشق می خوردم یم ذاشتم رو میز و نیکا کلی ووول ووول می خورد و دوباره می رفتم سراغ قاشق بعدی. خیلی باحال بود.

خلاصه که این روزا بدجور باهاش سرگرمم. دوشنبه هم به امید خدا می ریم می بینیمش.

این سه روز تعطیلی رو هم تقریبا خونه بودم. سامان که 4شنبه باید از صبح می رفت مغازه منم گفتم حالا که از صبح خونه هستم و بیکار بذار فسنجون درست کنم. آخه خیلی وقت بود سامان می گفت فسنجون درست کن. دیگه خواهرشوهر اینا هم رفتن شیراز دیدم مادرشوهر اینا تنهان دلم سوخت گفتم واسه شام بیان. برای اولین بار به عمرم فسنجون پختم و انصافا خیلی خوب شده بود فقط شل بود. هویج گیرم نیومد و مامانم گفت به جاش سیب بریز. مامانم می گفت به خاطر سیب شل شده بوده و اگه هویج بود سفت می شد. مادرشوهرم خیلی خوشش اومد و لقمه اولو که خورد دستور تهیه اش رو ازم پرسید و هی می گفت یه مدل متفاوت بود و خیلی خوب و اینا. مال خودشون اونجوری که می گفت شکل حیلم میشه و قهوه ای.

برای جمعه نهارم قرار گذاشتیم بریم پیک نیک.

دیگه از همون جا با سامان رفتیم مغازه و شیر پسته که خوردیم مادرشوهر و پدرشوهر منو رسوندن خونه.

شنبه رو هم که کلا خونه بودم و سامان بازم عصری رفت مغازه.

خیلی دلم می خواست این سه روز بهتر می گذشت. دلم یه دور همی دوستانه می خواست. ولی خوب نشد دیگه

کمتر از یه ماه دیگه تولدمه. امیدوارم مثل پارسال حالم گرفته نشه. چشمم آب نمی خوره اتفاق خاصی بیوفته. دلم تولد می خواد با دوستان و نه با خانواده . دلم یه شب پر از خوشی می خواد ولی چشمم آب نمی خوره.

دیگه همینا دیگه

خدایا خیلی خیلی شکرت خصوصا واسه این نعمت مادرشدن که بهم دادی .

سامان عزیزم و نیکا جونم عاشقانه دوستتون دارم

/ 5 نظر / 27 بازدید
تمشک بانو

سلام عزیزم . تولدت مبارک پیشاپیش . چه خوب که تکونای نی نی خوبه . من فکر میکردم دردناکه ! حالا یکی از اقوام ما تا بابای بچه قربون صدقه ی بچه میرفت بچه کلی تکون میخورد ! ای جانم نیکای شیطون

نگار

سلام انشا ا.....هم خودت خوب باشى هم دختر گلت يه توصيه مواد خوراكى كه گرمى دارن را زياد نخور خداى نكرده وقتى بچه ات به دنيا مياد زردى ميگيره الان فصل ميوه هاى خنكه اكن اون ها را هم ميخورى حنكة هم زياد بخور مثل هندونه

مینا مامان محمدمهدی

من به جات باشم فقط میخوابم که بعدا این فرصتها پیش نمی یاد عززززززززززیزم فقط بخواب که نیکا بیاد یه عالمه شلوغی هم میاد تو خونتون یه وقت دیدی نصفه شبه خانم هوس کرده دلی خالی کنه و شما باید باهاش همراهی کنی [قهقهه][قهقهه]

آسمان هستی

سلام عزیزم چطوری خوبی؟؟؟؟؟ ایشاله سالم باشی عزیزم و به سلامتی دوره رو بگذرونی ایشاله همه کسایی که دلشون نی نی میخاد خدا دامنشونو سبز کنه. روزای خوبی رو برات آرزو دارم

ana

عززززیززززم،نیکا خانم[قلب] منم خیلییییییی دلم جمع دوستهامو میخواد،مخصوصا دوستهای دانشگاهمو.