ماجراهای خونه عوض کردن مامانم و بابام

سلام

نمی دونم گفته بودم مامانم اینا قصد دارن خونه خودشونو بدن اجاره برن یه خونه بزرگتر اجاره کنن.

خلاصه که اینا شدید درگیر خونه اجاره دادن و خونه پیدا کردن بودن. جاهای خیلی خوبی هم پیدا کرده بودن ولی خونه شون اجاره نرفته بود هنوز.

خونه ای که قبلا دوست بابام مینشسته رو می خواستن اجاره کنن که دیر جنبیدن و اجاره رفت و تو محله های دیگه دنبال خونه می گشتن .

یه خونه پیدا کرده بودن تو برج و خیلی اوکی بودن. یه مستاجر هم براشون پیدا شده بود که زوج جوان بودن و دانشجو که خیلی از خونه خوششون اومده بود. می خواستن به اینا بدن اجاره برن خونهه تو برج رو اجاره کنن که زوجه نیومدن سر قرار و گفتن جای دیگه رو اجاره کردن و کنسل شد.

دوباره مشتری میومد تا اینکه یه خانوم با دو تا دخترش خونه رو پسندیدن چند روز پیش. همزمان اون خونه ای که دوست بابام می نشست مستاجر جدیدش کنسل شد و به بابام اینا گفتن اگه می خواین بیاین قرارداد بنویسین.

خلاصه پریروز مامانم اینا قرارداد خونه خودشونو بستن و خونه رو دادن اجاره و رفته بودن خونهه رو اجاره کنن که نشده بود و افتاده بود واسه دیروز. دیروز طرف باز کلی بامبول درآورده بود و هم می خواست مبلغ رو ببره بالا و هم پول زیادی همین اول می خواست. خلاصه مامان اینا از 6 عصر تا نزدیک اذان کلی چک و چونه زده بودن و قرارداد بسته بودن و چک داده بودن و اومده بودن که تو راهه مستاجرشون زنگ میزنه که صاحبخونه قبلی اش پولشو نمیده.

دیگه مامانم اینا قاط زده بودن و حالشون گرفته شده بود.

مامانم کلی نا امید شده بود و می گفت اصلا دیگه نمی خوام و دیگه مشتری راه نمی دم و خسته شدم و اینا. از طرفی هم اگه چک امروزشون پر نمیشد خونهه هم کنسل می شد. هرچی باهاش حرف زدم می گفت دیگه نمی خوام. یه مقدار از وسایلشم جمع کرده بود و پاشد از حرصش گذاشتشون سر جاشو و زنگ زدن خونهه رو هم کنسل کردن.

کلی دیگه اعصابشون خرد بود و نا امید. تا اینکه شب سامان طرفای 11 اومد. همزمان شوهر خواهرمم اومد. دیگه مامانم که تعریف کرد شوهر خواهرم گفت چرا کنسل کردین. مشکل سر 10 میلیون بود؟ خوب من جور می کنم براتون. همزمان خانومه مستاجره هم زنگ زد که همین الان صاحبخونه ام زنگ زده فردا بیا 10 تومن بگیر. دیگه سامان گفت می خواین من زنگ بزنم به طرف بگم ما فردا چک رو پر می کنیم و خونه ماله ما؟

مامانم کلی خوشحال شد ولی بابام دیگه روش نمیشد و هی م یگفت نه ولش کنین و ....

دیگه از اون ور همزمان دوتا داداشام زنگ زدن و گفتن نهههههههههه کنسل نکنین و به سامان بگین زنگ بزنه مخشو بزنه و اینا. دیگه بابام راضی شد و ساعت 11.30 شب سامان زنگ زد طرف رو از خواب بیدار کرد و گفت ما الان اومدیم و بهمون گفتن ماهم گفتیم چرا به ما نگفتین و ما براتون پرش می کنیم و اینا و از طرف وقت گرفت تا ظهر که چک رو پر کنه. خلاصه دوباره خونه قسمت شون شد.

مامانم بنده خدا انقدر چشمش ترسیده می گه تا کلید نگیرم دیگه وسیله جمع نمی کنم.

خدا کنه امروز تا ظهر همه پولا جمع بشه و دیگه داستانی پیش نیاد. بیشترم ترسمون از صاحبخونه خانومه است وگرنه بقیه پولا اوکی هست.

برن اون خونه مامانم کلی جاش باز میشه و کلی تو روحیه اش اثر میذاره. منم که زایمان کنم راحت تره و دست و بالش بازه.

الهی جیگر دخترمو برم که چقدر پا قدمش خوبه. مامانم واسه ما هم سپرده همون سمتا ولی سامان راضی نمیشه بریم و میگه دوره و سخته ولی من دلم می خواد بریم نزدیک مامانم اینا. الان خیلی ازشون دوریم. ضمن اینکه دیگه هم سرکار نمیرم پس مرکز شهر بودنمون فایده نداره. البته واسه من نداره ها وگرنه خوب به سامان نزدیک تره. ولی خوب اطرافمون حتی یه پارک نیست که بشه بری توش قدم بزنی.

نمی دونم. تا ببینیم قسمت ما چی میشه.

دیگه اینکه پریروز خبر رسید که خواهرشوهر دختر خاله ام یهو و بی علت خونریزی مغزی کرده و هوش و حواسشو از دست داده و یه ور تنش لمس شده و .... می برن بیمارستان می گن حالش خیلی خرابه و کاری براش نمیشه کرد فقط براش دعا کنین. میارنش تهران و آزمایش و عکس و اینا . یه مقدار حالش بهتره و هوشیاری اش بیشتر و حس تنش برگشته ولی اطرافیان رو با تاخیر میشناسه ولی بچه اش رو که کمتر از 40 روزه به دنیا اومده اصلا یادش نمیاد.

خیلی سن داشته باشه 30 سالشه. یه آدم کاملا ریلکس و آروم و مهربون. واقعا هممون ناراحت شدیم و از فکرش یه لحظه هم بیرون نمیایم .

دیروز سه تا از دکترا که ویزیتش کردن گفتن احتمال خیلی زیاد به خاطر بی هوشی است که سر سزارینش گرفته. از عواقب اونه.

خلاصه که بنده خداها شدید درگیرن. الانم خودش نمی تونه غذا بخوره و از طریق لوله که تو بینی اش هست تغذیه میشه.

فعلا قراره از همین آمپولا که من می زنم بهش بزنن تا لخته رو رد کنه و گفتن نیازی به عمل نیست. تا ببینیم خدا چی می خواد. سر سفره های افطار و سحرتون برای سلامتی همه مریض ها خصوصا این خانوم جوون دعا کنین.

دیگه اینکه این روزا نیکای ما خیلی شیطون شده ماشاالله و ما همچنان کلی با شیطونی هاش سرگرم هستیم. دیروز داشتم با خواهرزاده ام ریاضی کار می کردم و دراز کشیده بودم و شکمم رو از پشت چسبوده بودم به کمر خواهرزاده ام و درس م یخوندیم که نیکا هم کلی کمر دختر خاله اش رو لگد مال کرد.

مامانمم می گفت چرخیده که انقدر شیطونی می کنه چون وقتی می چرخن دست و پاشون جاش بازتره و راحت تر می تونه لگد بزنه. الهی دور سرش بگردم من.

سامان عزیزم و نیکا جونم دوستون دارما.

خدایااااااااااااااااااا شکرت

/ 4 نظر / 41 بازدید
مینا مامان محمدمهدی

خدا مشکل همه رو حل کنه سلامتی او خانوم رو هم برگردونه انشااله ای جانم دختره شیطون داشته به دخترخاله اش حسادت میکرده که بامامانش داره درس می خونه ای جااااااااااااانم که من عاشق بچه های کوچولوام

تمشک بانو

به سلامتی ان شاءلله عزیزم . ان شاءلله که خونه جدید کلی اومد داشته باشه و همه ش توش جشن و مهمونی و مراسمای شاد شاد بگیرید . آمین . ان شاءلله خدا همه مریض ها مخصوصا این خانم رو شفا بده . چقدر بده خانوم سی ساله اینطوری بشه .

نیکی

وای خدای من الهی زودتر خوب شه این دختر جوون:(((( قربون نیکای گل که انقدر ورجه وورجه میکنه و دلش مامانشو میبره[ماچ] عجب ماجرایی بود خونه دار شدن مامانتینا ولی خدا رو شکر که قسمتشون بود الهی که دلشون همیشه خوش باشه[قلب]

ana

خونه جدید مامانتون مباااااارک باشه!!! واااااااااای چه قدر ناراحت شدم!!!!!امیدوااااارم که خدا شفا بده،الهیییییی امین.