سزارین یا طبیعی؟ مسئله این است

سلام

4شنبه از اداره رفتم دکتر. همه چی خوب بود ولی گفت تا حالا که نچرخیده بعید می دونم از این به بعد هم بچرخه. ولی تا 37 هفته صبر می کنیم اگه چرخید که هیچ اگرنه 38 هفته باید سزارین بشی.

گفت هیچ کاری نمی تونم برای چرخیدنش بکنم و باید صبر کنیم به صورت طبیعی بچرخه.

من هیچ وقت تو طول عمرم به سزارین فکر هم نکرده بودم. همیشه فقط و فقط به طبیعی فکر کرده بودم. همیشه از سزارین می ترسیدم . بیشتر از بعد از عمل. تصور شکم پاره پاره برام سخته. از اون روز خیلی افسرده شدم.

شبش کلی با سامان حرف زدم و گریه کردم و از ترسام براش گفتم. اونم خیلی سعی کرد آرومم کنه ولی ترس من بزرگ تر از این حرفاست. شاید اگه سامان رو تو اتاق عمل راه می دادن و کنارم بود بهتر م یتونستم تحمل کنم. از تنهایی رفتن توی اتاق عمل و تنهایی تو ریکاوری بودن می ترسم. اون باری هم که حالم بد شد و بیمارستان بستری بودم 24 ساعته یکی همراهم بود و البته 90% سامان هم بود. برای همین اصلا بهم سخت نگذشت.

سامان می گفت بی هوشت می کنن و تا بهوش بیای اومدی بیرون و ... ولی من نمی خوام دیدن لحظه تولد دخترمو و برای اولین بار در آغوش کشیدنشو و بوییدن و بوسیدنشو از دست بدم.

5شنبه که خونه خواهرم مهمونی بودیم و مامانمو دیدم مامانم می گفت خیالت راحت می چرخه. دیر نکرده. خصوصا وقتی براش توضیح دادم الان دقیقا به چه شکلی تو شکمم هست گفت خیالت راحت می چرخه. خواهرشوهر خواهرمم می گفت می چرخه. خلاصه یه کم آرومم کردن. دیروزم مادرشوهرم می گفت بری تو ماهه 9 می چرخه خیالت راحت. حرفاشون خیلی آروم و امیدوارم کرده. دعا کنین. از یه طرف نمی خوام زیاد اصرار به نوع زایمان داشته باشم از ترس اینکه خدای نکرده اتفاقی بیوفته ولی خوب از یه طرفم دلم می خواد بچرخه و من بتونم طبیعی زایمان کنم.

می دونم طبیعی خیلی سخته ولی چون همیشه روش کار کردم و خیلی تحقیق کردم و راجع بهش خوب شنیدم آمادگی بیشتری براش دارم.

ضمن اینکه تا آخرین لحظات سامان می تونه کنارم باشه.

از اونجایی که از 4شنبه افسرده و البته بی جون شدم 5شنبه شب هم خیلی کلافه و بی انرژی بودم. تا از خونه خواهری بیایم 2 اینا بود. فقط دوست داشتم سریع تر برسم خونه. حالم واقعا بد بود.

جمعه صبح هم با کلی گریه و بهونه گیری و حرفای خوب و مهربانانه و عشقولانه سامان شروع شد. انقدر گریه کرده بودم عینه افغانیا شده بودم.

اصلا جوون نداشتم و به زور خودمو از رو تخت به مبل کشوندم. ساعت 12 تازه تونستم یه صبحونه ردیف کنم بخوریم و بعدم دوباره ولو شدم و سامان ظرف شست و جارو و تی کشید و آشپزخونه رو دست گل کرد و اومد پیشم نشستیم فیلم عروسیمونو نگاه کردیم و من بازم خوشحال شدم که سامان برام چه شب خوبی رو ساخته.

بعدش پدرشوهر اینا اومدن برامون گوشت بوقلمون گرفته بودن آوردن و یکی دو ساعتی موندن و سامان یه سری از وسایله نیکارو آورد و دونه دونه با کلی ذوق و شوق نشون داد و بعد همه با هم رفتیم مغازه سامان برامون شیر پسته بخره.

سرم داشت می ترکید و شدید خوابم میومد ولی از شیر پسته نمی شد گذشت.

دیگه تا برگردم و بتونم بخوابم ساعت 8 بود. تا 9 خوابیدم و سرم خوب شد. اومدم تو پذیرایی ولو شدم و خوابم برده بود که همسایه درو زد و من از خواب پریدم و دوباره سردرد گرفتم. دیگه باز بی حال بودم تا سامان اومد.

کلا هم بی جون شدم هم سر درد بدجور داره اذیتم می کنه. دیشب قرص خوردم ولی اثر نداشت چون واسه نماز صبحم که بیدار شدم چشمام داشت می ترکید از درد .

امروز شاید رفتم آرایشگاه . موهامو کوتاه کردم. البته قدشو کوتاه نمی کنم . می خوام یه خرده خوردش کنم از این نکبتی در بیاد. ولی از یه طرفم می ترسم از اینی که هست هم بدتر بشه. دو دل شدم. آخه اون بارم که کوتاهش کردم جو گیر بودم و هرچی سامان و آرایشگره گفتن موهات حیفه انقدر کوتاه نکن گوش نکردم. اولش خیلی خوب شد ولی الان دیگه اصلا بهم نمیاد ، حالت نمی گیره و کلا نکبت شده. الانم می ترسم بازم پشیمون بشم.

اون هفته با رییسمم صحبت کردم و گفتم تا 10 تیر میام سر کار. خدا کنه این سه هفته هم زودتر بگذره من راحت شم. هوا شدید گرمه و واقعا اذیت می شم. سرکار اومدنم برام سخت شده. ولی خوب از اون ورم می گم از خونه نشستن بهتره.

توکل به خدا.

برام دعا کنین.

خدایا با همه این احوال بازم شکرت. خدایا همه چی رو سپردم به خودت. هرچی به صلاحمونه همون بشه

سامان جونم و نیکا جونم دوستتون دارم عزیزانم.

/ 10 نظر / 33 بازدید
نیکی

ای جووونم عزیزم باورم نمیشه دیگه چیزی به دنیا اومدن دختر گلت نمونده[بغل] هنوزم امپول می زنی؟:( اولین باره میبینم انقدر کسی مصره برای زایمان طبیعی خیلی خوشحالم ازین بابت و برات دعا میکنم حتما این اتفاق شیرین برات بیفته و ان شالله از پسش بر بیای از خدا بخواه مطمین باش حتما کمکت میکنه:* شاید طب سنتی راهکارایی داشته باشه برا چرخیدن بچه عزیزم من پستای قشنگ قبلی رو هم خوندم چند روز پیش ولی متاسفانه نشد کامنت بذارم اما واقعا بگم که لذت بردم از احساساتی که داشتین[قلب][ماچ]

تمشک بانو

سلام .به نظر منم اصرار نکن به اینکه بچه حتمااااا طبیعی به دنیا بیاد . تجربه ثابت کرده خداوند هر چی که پیش میاره یه خیری توش هست عزیزم . اتفاقا من دلم میخواد بچه م رو سزارین به دنیا بیارم چون شنیدم طبیعی خیلی درد داره . از طبیعی میترسم راستش . بعد یه چیز دیگه . اگر سزارین با بی حسی باشه میتونی بچه ت رو ببینی و من شنیدم میارن میزارنش روی سینه مادر . بازم یه سری بیمارستانا اینکارو میکنند البته یکی از اقواممون بیمارستان سارم بچه ش رو به دنیا آورده . حتی بند ناف بچه رو هم دادن پدرش برید ! حالا البته بیمارستان خصوصی معمولا اینکارارو میکنند . امیدوارم هر چی هست خیر باشه برات .

بیتا

من از طبیعی میترسم.سزارین که خیلی راحته .ایشالا هر چی به صلاحته همون بشه

هدیه

وای مونا برعکس تو من حتی یک ثانیه نیمتونم به طبیعی فکر کنم،اصلا تصور اینکه بتونم طبیعی به دنیا بیارم،حالمو بد میکنه. ضمنا الان دیگه سزارین رو بیهوش نمیکنن که !بی حسی کامل میزنن که از بی هوشی هم خیلی بهتره،تا به خودت بیای،کارشون تموم شده و همون لحظه بچه رو میگیری بغلت و تا سه چهار ساعت بعدش هم اثر بیحسی نرفته و هیچی متوجه نمیشی.(خودم توی یه جراحی که داشتم،تجربه کردم) باور کن این روزا،اغلب سزارین ها خیلی راحت تر از طبیعی شده. تو چون آمادگیت برای طبیعی بوده،شوکه شدی.وگرنه همه دخترخاله ها وخواهر خودم سزارین شدن،به هیچ وجه بعدش مشکلی نداشتن. ولی دوستم طبیعی زایمان کرد،انققققدر سخت زایمان کرده بود که تا یک هفته از بچش بدش میومد.مامان خودمم وقتی منو زاییده همین طور بوده.مامان من که اکیدا نمیذاره ما طبیعی زایمان کنیم. خلاصه که هردونوعش خوبه،فقط ادم خودش خودشو میترسونه.اصلا افسرده بیخودی نشو دوستم.

هدیه

باور کن خواهر من حتی بعد از عملش،اصلا استراحت هم نکرد،چون پسرش زردی گرفت،همش توی بیمارستان سرپا بود.تا همین الان هم که پسرش 2 سالشه،خداروشکر هیچ مشکلی نداشته. همون لحظه هم در نهایت آرامش که خوابیدی رو تخت،صدای گریه بچه رو میشنوی و همون لحظه بغلش میکنی و میبوسیش.پس نترس.ایشااله که طبیعی زایمان کنی ولی اگر نشد هم سزارین اصلا ترس نداره.

آسمان هستی

سلام عزیزم روزت بخیر من دارم از ترس طبیعی سکته میکنم چه خوب راحت با این موضوع کنار اومدی. من فوق العاده از طبیعی میترسم. ولی توکلو به خدا بزار ایشاله هر جور که خودش برات مقدر کرده بشه.

ana

مونا جان من که تحربه ای ندارم عزیزم،اما شنیدم تو.کشور ما سزارین رو خیلی بهتر انجام میدن،طبیعی تو بیمارستانهای ما با کشورهای ا.ر...وپا...یی انجام میدن فرق میکنه.اینو یکی از دوستامون که اونجا زایمان کرده میگه! دختر دایی من هم طبیعی زایمان کرد،تا ده روز تمام بدنش کبوووود بوده و ورم داشت. بازم هرچی خدا بخواد.انشاالهه در هر صورتش،راحت زایمان کنی.

ana

نه عزیزم،یع دونه تو پرشین بلاگ درست کردم،از بس پرشین کند بوذ،باز نشد،تا حدی که من رمز و ادرس یادم رفت.بعذشم دیذم بقیه ام با پرشین مشکل دارن،منم دیگه بی خیال پزشین شدم تا ببینم چی پیش میاد.

اکرم

امید وار م که مشکلی نباشد به نظرم سزارین بهتر است البته خودم فعلا دارم ازدواج می کنم از تجربه اطرافیان این حرفو میزنم

اکرم

زندایی من سر زایمانش که سزارین بود می خواست بی حس بشه که دکتر خطر ناک دونست گفت باید بی هوش چی