کچمه

سلام

اول از همه از حال اون مریض بگک گه خداروشکر رو به بهبودیه ولی خوب هنوز نمی تونه درست راه بره و تعادل نداره. حافظه اش بهتره. بچه اش رو یادش میاد ولی گفته بوده قیافه اش رو یادم نیست . گفتن نیاز به استراحت و فیزیوتراپی داره و البته هنوز بیمارستان بستریه ولی خدارو صئ هزار مرتبه شکر که به خیر گذشت.

دوم از ماجراهای خونه مامانم اینا بگم که همچنان داستان دارن. خونه جدید رو اجاره کردن و کلی از این و اون قرض و قوله کردن به هوای اون زنه و صاحبخونه اش که فرداش باز زنه زنگ زده بود که صاحبخونه ام گفته بقیه پولتو آخر برج می دم و مامانم اینا دستشون مونده تو پوست گردو با کلی قرض و چک و خونه ای که دیگه نمی شه پسش داد.

مامانم داره وسایلاشو جمع می کنه و مشتری خیلی کم میاد و یه خانواده پسندیدن ولی رهن و اجاره می خواستن که صاحبخونه مامانم اینا قبول نکرده و به خاطر همین مامانمم اینام قبول نکردن.

سوم اینکه دیروز رفته بودم خونه مامانم . دوتا داداشا هم با زناشون بچه هاشون اومده بودن کمک. هرکی مشغول یه کار بود. مامانم اینا یه کتابخونه قدیمی دارن که چندتا کمد داره. کتابخونه رو که باز کرده بودن کمد هارو بابام روی هم چیده بود. سه تا کمد روی هم . سومی خیلی لق بود. جزوه های دانشگاه من تو کمد وسطی بود و دوتا برادر زاده ها داشتن برام در میاوردن که من ببینم اگه نمی خوام بریزمشون دور. یه بار بهشون گفتم رویی اش لقه تکون ندین میوفته. دیگه حواسم نبود و داشتم با اون یکی برادرزاده ام حرف می زدم و اون یکی برادر زاده ام که یه پسر 4 ساله شیطونه داشت با در کمد وسطیه بازی می کرد که یهو کمد بالاییه افتاد. اول سه تامون هیچی نگفتیم. بعدش یهو برادرزاده پسرم زد زیر گریه و بعدم منو برادرزاده دخترم. من فکر کردم سه تامون ترسیدیم. که یهو زن داداشم رسید و گفت یا ابلفضل و مامانم تو سر زنون. زن داداشم بلندش کرد دیدم پاش غرق خونه. گفتم انگشتاش قطع شد. برادرزاده دخترم پیش من بود و فقط در کمده یه خورده دستشو خراشیده بود ولی بیشتر ترسیده بودیم. دیگه بغلش کرده بودم و دستشو می مالیدم و های های گریه می کردم. بیچاره ها نمی دونستن بچه رو بگیرن یا منو .

هم راهمون بسته شده بود نمی تونستم از اتاق برم بیرون هم جرات نمی کردم. همش صدای جیغ پسره رو می شندیدم که هی می ره به آسمون. اونوقت به من می گفتن هیچی نیست هیچی نیست. یه لحظه هم نمی تونستم گریه نکنم. خیلی ترسیده بودم. دیگه داداشم لباس پوشید و زنگ زدن اون یکی داداشم که بابای مصدوم بود اومد و انداختنش تو ماشین و با مامانش رفتن درمانگاه. دیگه من از اتاق اومدم بیرون و حالا امداد رسانی به من شروع شد. داشتم از ترس می مردم. من همین جوری یه گریه بچه می شنوم گریه ام می گیره و حالم تا دو سه روز بده دیگه چه برسه به این. همش ترسم از این بود که زبونم لال انگشتش قطع شده باشه. دیگه برده بودن درمانگاه گفته بودن چون بین دوتا انگشتش جر خورده کار ما نیست بتونیم بخیه بزنیم ضمن اینکه ممکنه شکسته باشه و نیاز به عکس هست. دیگه برده بودنش بیمارستان و عکس انداخته بودن و خوردن به افطار کردن دکترا و خلاصه بعد از هزار مکافات پاشو بخیه زده بودن و گچ گرفته بودن و یه سرم هم بهش زدن و اومدن. بمیرم انقدر گریه کرده بود چشماش پف کرده بود. شصتش شکسته بود و بین شصت و انگشت بغلی اش پاره شده بود و 7   8 تا بخیه خورده بود. جالبی اش اینجا بود که ما زنگ می زدیم به داداشا حال بچه رو بپرسیم اونا هم نگران من بودن حال منو می پرسیدن.

الهی دورش بگردم انقدر زبون ریخت خودمون چشمش زدیم. اومده بود تا زیر زانوش تو گچ بود. می گفت پام شکله کچمه شده. زیر پاش و زیر ساق پاش رو گچ گرفته بودن و بقیه اش رو با دو لایه باند پیچیده بودن . اولش گفتیم حیف که کامل گچ نیست که بتونه روش نقاشی بکشه ولی بعد با دختر عموشو کشف کردن که رو اون بانداش هم می تونه نقاشی کنه. دیگه کلی ذوق کرده بود. تمام دست و پاشو نقاشی کردن.

خدارو هزاران هزار مرتبه شکر که به خیر گذشت. خدا کنه خوب خوب شه و برای پاش مشکلی پیش نیاد.

الهی دور زبون شیرینش بگردم که انقدر خوشگل حرف می زنه.

بابام همش بین گریه هام می گفت تو با این روحیه ات چه جوری می خوای بچه داری کنی؟ بچه همینه نباید خودتو ببازی و باید تو این مواقع خونسرد باشی و ...

دیروز برای اولین بار تو این 9 ماه به غلط کردن افتادم که بچه دار شدم. اگه همچین اتفاقی قبلا افتاده بود شاید هیییییییچ وقت بچه دار نمی شدم . با اینکه خیلی بچه دوست دارم.

خلاصه که روز خیلی بدی بود.

با سامانم که یه مقدار دلخوری داشتیم. دیگه بدترم شد.

این هفته آخرین هفته ای هست که میام سر کار. فکر کنم از 4شنبه دیگه حبس خانگی بشم . سامان می گه باید بمونی خونه استراحت کنی بچه جون بگیره بعدم همه بیمارستانا نزدیک خونمونه یه وقت دردت بگیره از اینجا راحت تریم. خونه پدرش اینا هم نمی ریم به این دلیل ولی خوب حریفم نمی شه خونه مامانم نرم.

جمعه هم می ریم کرج آتلیه دختر عمه ام که ازمون عکسای بارداری بگیره. می خواستم از 5شنبه برم پیشش بمونم و بعد سامان جمعه بیاد ولی موندم به خاطر آمپولم. دختر عمه ام و عمه ام که اصلا دل همچین کاری ندارن . می ترسم خودمم نتونم بزنم. بعدم می ترسم خدای نکرده اتفاقی بیوفته و یا دردم بگیره حالا کی می خواد جواب سامان رو بده. احتمالا همون جمعه با سمان برم. 4شنبه هم می رم آرایشگاه که هم موهامو مرتب کنم هم ساقه موهامو که روشنه رنگ موهای اصلی خودم کنم و یه دست بشه.

بچه ام تو دلم ترسیده بود و خودشو جمع کرده بود ولی آروم که شدم و دراز کشیده بودم شروع به حرکت کرد و کلی سرمونو گرم کرد.

مامانم می گفت دخترت دیگه چشم درشت شد.

خلاصه که اینم از داستانای ما.

سامان عزیزم دختر قشنگم دوستتون دارم.

راستی دارم کم کم ساک بیمارستان نیکارو می بندم.

خدایا شکرت. صد هزار مرتبه شکرت. این روزا خیلی داری بزرگی ات رو نشونمون می دی. شدیدا مخلصتم

/ 8 نظر / 29 بازدید
تمشک بانو

خداروشکر که باز مشکل خاصی پیش نیومده . ان شاءلله به زودی خوب بشه .خیلی شرایط سختی بوده خداییش . ان شاءلله خونه مامانت اینا به زودی مشکلش حل میشه . واقعا از دست این صاحبخونه های بد قول . اصلا از دست آدم های بدقول ... آخه ادما کلی روی حرف بقیه حساب میکنند نمیشه که اینطوری آخه .

ana

خدارو شکر که بخیر گذشته..... اگر تو دیگه سر مار نیای،پس ما از کجا خبرتو بگیریم،پس چطور باخبر بشیم که نیکا کی به دنیا میاد؟؟؟؟

ana

موناااااااا تولد تو رو با تولد تمشک قاطی کردم،برا تو امروز بود ،یعنی یازدهم یا سیزدهمه؟؟؟ اگر یازدهمه،که تولللللدددددددددددت مباااارک[قلب][قلب] اگر هم سیزدهمه،که ویشا ویش تبریک میگم[نیشخند]

ana

ببخشید،منظورم از ویشا ویش ، پیشا پیشه. [قهقهه][شرمنده]

مهتاب

خداروشکر که ماجرا به همینجا ختم شد و اتفاق بدتری نیفتاد بچه ها فرشته محافظ دارن ان شا الله که این روزای آخر بارداری به خیر و خوشی بگذره و نیکا جون خاله بیاد تو بغل مامانیش

ana

مونااااا نیستی عزیزطم؟؟ نکنه نیما خانم اومدن؟؟؟؟؟[تعجب][قلب][قلب]

ana

امان از دست این گوشی های لمسی!![خجالت]منظورم نیکا خانم بود[خجالت]

مهتاب

مونا کجایی ؟؟؟؟!!!!! بیا بگو حالت خوبه نی نی خوبه دلم شور میزنه