خاطرات مادر شدنم

سلام

بلاخره بعد از مدتها می خوام بنویسم 

۲۹ تیر رفتم دکتر و معاینه لگنی کرد و گفت نمی تونم طبیعی زایمان کنم و قرار سزارین گذاشتیم. توی همون مطب با یه خانم بارداری آشنا شدم که بیمارستان سورنارو بهم معرفی کرد و گفت با اینکه خصوصی هست ولی بیمه ارتش قبول میکنه واسه همین به دکترم گفتم میرم سورنا. قرار شد ۵شنبه اول مرداد زایمان کنم. همون جا دکترم زنگ زد وقت اتاق عمل گرفت و قرار شد ۶ تا ۶.۳۰ بیمارستان باشم که ساعت یه ربع به ۸ زایمان کنم. 

از دکتر که اومدم اول به سامان و بعدم به مامانم و بعدم تلگرام تو گروه خانوادگیمون و بعدم به دختر عمه ام خبر دادم. 

رفتم بیمارستان سر زدم و از همون نزدیک هم برای دخملم پوشک و دستمال مرطوب خریدم و تا روز زایمان هی نگاهش میکردم.

اومدم خونه.

ساک بیمارستان و ساکی که واسه خونه مامانمو بسته بودم.

فرداش با مامانم رفتیم بازار که برام هدیه زایمانمو بخره و برام یه انگشتر و دستبند خرید. بعدش اومدیم خونه ما. تا روز زایمان مامان و بابام خونمون بودن. 

شب زایمان دختر عمه هم اومد خونمون. مادر شوهر و پدر شوهر و خواهرم قرار شد صبحش بیان. 

خیلی هیجان و استرس داشتم. بیشتر از اتاق عمل و خود عمل می ترسیدم. ساعت ۸ شام خوردم و تا ۱۲ مایعات خوردم. 

قبل از خواب کلی گریه کردم و تا خوابم ببره شد ساعت ۳.۵. 

ساعت ۵ صبح بیدار شدیم و پدر شوهر اینا هم رسیدن.

دیگه نماز خوندیم و بقبه صبحانه خوردن و جمع و جور کردیم و رفتیم بیمارستان. 

ساعت ۶.۱۵ بیمارستان بودیم. کارای پذیرش که انجام شد رفتیم بالا پشت در اتاق زایمان. چند تا مامان منتظر دیگه هم بودن. پرونده رو دادم تو گفتن بیرون باش تا صدات کنیم.

تنها کسی که انقدر همراه داشت من بودم. همه فقط شوهراشون بود و یه نفر دیگه. 

۷.۳۰ گذشته بود که صدام کردن. 

من دومین نفری بودم که باید عمل میشد ولی خیلی دیر صدام کرده بودن واسه همین چند نفری ریختن سرم و همزمان یکی رگ می گرفت یکی سوند وصل می کرد یکی ازم اطلاعات می گرفت و همزمان باهم دعوا میکردن.

خلاصه پدرمو درآوردن و نشستم رو ویلچر و رفتیم بیرون. دم آسانسور از همه خداحافظی کردم و مامانم بوسم کرد و گریه کردیم و رفتیم پایین. سامان و دختر عمه تا دم اتاق عمل اومدن. 

با یه آقایی رفتم تو اتاق عمل و نشستم رو تخت اتاق عمل. یه خانمی اونجا بود که کلی باهام حرف زد و چیز میزای اتاق عمل رو نشونم داد و کلی از استرسم کم کرد.

بعد متخصص بی هوشی با همون آقاهه اومدن. اونا هم خیلی مهربون بودن. دکتر بی هوشی اول گفت اپیدورال ولی بعد که پرسید دارو چی مصرف می کردم و من آمپولارو گفتم گفت پس بی هوشی. گفتم نه تورو خدا. من می خوام بی حس شم. آخه می خواستم لحظه تولد نیکا به هوش باشم و ببینمش. 

گفت آخرین تزریقت کی بوده گفتم پریشب و بعد از اطمینان قبول کرد که اپیدورال شم.

مرحله به مرحله برام توضیح میداد . آمپولی که برای هیچ کس درد نداره واسه من یه مقدار درد داشت واسه همین یه مقدار همکاری نکردم ولی بلاخره زد و به محض تزریق دارو از نوک پام شروع به داغ شدن و گز گز کردن کرد. بلافاصله خوابوندنم و آماده عمل شدن. 

لباسمو کشیدن بالا جلوی صورتمو گرفته بود و چیزی نمی دیدم. تمام شکمم رو بتادین اینا مالیدن و من هنوز جس می کردم که گفتن تا کامل بی حس نشی کاری نمی کنن . بعدش حالت تهوع گرفتم و ترسم چند برابر شد ولی خدا خیر بده متخصص بی هوشی و دستیارش که خیلی مهربونانه همراهم بودن. داروی ضد تهوع تزریق کردن ولی تا اثر کنه من در حال اوغ زدن بودم تا آروم شدم. 

بعد از چندتا تکون تخت دکتر بی هوشی گفت دخترت به دنیا اومد. یه صدای کوچولو داد. گفت صداشو شنیدی؟ که بعد شروع به گریه کرد. دکتر بالا سرم ساعتو دید و گفت ۸.۲۱ دقیقه دخترت به دنیا اومد. 

من از خوشحالی و هیجان گریه و خنده ام قاطی شده بود و همش خداروشکر می کردم و برلی دیگران دعا می کردم. 

پرستارا می گفتن شکل مامانشه.

بعد آوردنش کنار صورتم. تا تونستم بوسش کردم. بالاترین لذت زندگی ام بود. هرچقدر بگم که چقدر نرم بود بازم کمه و از تصور خارجه. بهش سلام کردم و خوش آمد گفتم و بوسش کردم و خداروشکر کردم. بعدش یه کم دورتر گرفتنش که بببنمش.

دیگه بردنش و اصلا یادم نیست که کی دوختنم و کی کارم تموم شد. 

بعد بردنم ریکاوری. اونجا لرز کرده بودم و بعد از یه مدت کوتاه کم کم بی حسی ام رفت و ناف دردم شروع شد . مسکن زدن و بردنم اتاق خودم.

اصلا نباید تکون می خوردم واسه همین فقط سقف رو میدیدم و همه باید میومدن بالا سرم تا ببینمشون.

نافم خیلی درد می کرد و تا مسکن اثر کنه اذیت شدم ولی مسکن که اثر می کرد خوب بود. سامان رفته بود دنبال بیمه و نبود. خیلی بهش احتیاج داشتم. بعدش که اومد همش دوست داشتم کنارم باشه و به من توجه کنه. 

همه هی میومدن بالا سرم و با ذوق تعریف می کردن که نیکارو دیدن و شکل منه. دختر عمه ام عکسایی که گرفته بودو نشونم میداد.

دیگه نیکارو آوردن و همه منو ول کردن و رفتن سراغ نیکا. من که تو اتاق عمل بودم خواهرمم و عمه ام هم اومده بود.

پرستار اومد بالا سرم گفت باید دخترتو شیر بدی. بیشتر از این گرسنه بمونه قندش میوفته. به محض اینکه گذاشتش رو سینه ام شروع کرد به مکیدن. وااااااای که چقدر لذیذ بود.

من که دراز کش بودم  برای همین باید یکی روی سینه ام نگهش میداشتن. 

حالا تا اینجا باشه تا توی پست بعدی بقیه اش رو بنویسم.

/ 10 نظر / 29 بازدید
erika

کمترین آرزویم اینست هرگز با چشمان مهربانت نامهربانی روزگار را نبینی

نگار

مامان مونا سلام[لبخند]من از خواننده هاي نيمه روشن و قديميتم[چشمک]تولد نيكاي عزيز رو تبريك ميگم،با خوندن اين پستت كه مدتها منتظرش بودم ناخودگاه اشكام سرازير شد،اميدوارم قدمهاي كوچولوش براتون پر از خوبي و بركت باشه،راستي يه خواهش ،توروخدا رمزي نشي يه روز[قلب][خجالت]

Maryam

مونا خانوم تبريك ميكم اميدوارم خوشبخيتون جاودانه باشه هميشه

هستی

مبارک باشه بسلامتی وشادی بزرگش کنی :-*

اسفندونه

وااااای دوستم مبارک باشه!!!! کلی گریه ام گرفت با این خاطرات عکسشو بذار دختر

هدیه

به سلامتی،خداروشکر که خوبین ،خدا نگه دارش باشه الهی

تمنا

عزیزم خیلی خاطرات زایمان رو زیبا توصیف کردی آدم واقعا احساس میکنه که اونجاست من که گریه ام گرفت دوبار خوندمش مشتاقانه منتظر بقیه اش هستم قدمش انشالله مبارک باشه اگه ممکنه عکسشو برامون بزار ممنون [قلب]

ana

عززززززززیززززز دلم،دوست خوووووبم،بهت تبریک میگم و خوشحالم برااات. جووونم که انققدر حستوخوب ببیان کردی.تبریک میگم و امیدوارم که براتون خوش قدم باشه.

مهتاب

سلام عزیزم قدم نو رسیده مبارک خیلی خوشحال شدم امیدوارم زیر سایه پدر مادرش بزرگ بشه

بیتا

تبریک میگم عزیزم.قدم نو رسیده مبارک.زودتر عکساش هم بزار چقد منتظرمون میزاری اخه